X
تبلیغات
حرفهای . . .

حرفهای . . .


شبی به ذکر علی(ع) از لبم عسل می ریخت
به روی دفتر شعرم قلم غزل می ریخت

دل شکسته ی من با علی علی گفتن
برای مشکل خود طرح راه حل می ریخت

به یاد صحن نجف سینه در طپش افتاد
چقدر دل که به پایت در آن محل می ریخت

مرا اسیر خودت کرده ای تو تنها با
ملاحتی که از آن حسن لم یزل می ریخت

برای درک تو دریای عشق در کامم
خدا دو قطره عطش کاش لااقل می ریخت

من از تبار تو هستم به آن نشان که خدا
غبار پای تو را در گلم ازل می ریخت


نوشته شده در یکشنبه 29 اردیبهشت1392ساعت 10:33 توسط سيد حسن رستگار| |

در مطلع غزل گل پرپر گذاشتم
داغی عظیم بر دل دفتر گذاشتم

دست مرا گرفت قلم با خودش کشید
پا را از آنچه بود فراتر گذاشتم

یک کوچه در مقابل من باز می شود
گویا قدم به وادی محشر گذاشتم

در ازدحام جهل به خون تشنه ی عرب
خود را به جای ساقی کوثر گذاشتم

من حکم این کشاکش یک با هزار را
بر عهده ی قضاوت داور گذاشتم

از هرچه بگذریم هدف شعر روضه است
بیهوده نیست قافیه را (در) گذاشتم

از شعله ها گذشتم و با صحنه ای که... آه
بر شانه های مرثیه ها سر گذاشتم

اینجا مدینه است ولی نام شهر را
با چشم خیس ، مشهد مادر گذاشتم

مادر فدایتان بشود شاعر غزل
این بیت اول است که آخر گذاشتم


نوشته شده در سه شنبه 3 اردیبهشت1392ساعت 20:31 توسط سيد حسن رستگار| |


فرزند خاک را تو سرافراز کرده ای

بالاتر از ملائکه پرواز کرده ای

 

پاشیده ای به پنجره ها نور عشق را

از آسمان دری به زمین باز کرده ای

 

بیخود که نیست رحمة للعالمین شدی

این از محبتی است که ابراز کرده ای

 

«راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست»

راهی خطیر یک تنه آغاز کرده ای

 

شق القمر نمودنت از نور کوثر است

با این سه آیه است که اعجاز کرده ای

 

آئینه ات علی و تو آئینه ی علی

خود را درون خویش برانداز کرده ای

 

در حجة الوداع نشان داده ای به ما

یک عمر ، صرف گفتن یک راز کرده ای


نوشته شده در شنبه 30 دی1391ساعت 23:59 توسط سيد حسن رستگار| |

به روی بوم ، دشت را پر از غبار می کشم

درون آن غبار بوته  بوته خار می کشم

 

برای اشک دختری که خشک می شد از عطش

شبیه چشمه ها دو چشم بی قرار می کشم

 

که خیره مانده رو به سوی نخلهای علقمه

و در میان دود اسب بی سوار می کشم

 

کنار نقشها به روی خاک مشک پاره را

و رو به سمت مشک دست را دوبار می کشم

 

تمام رنگ روی بوم و صورتم پرید و من

دوباره رنگهای خسته را به کار می کشم

 

عمود را که نه ولی شکاف زخم را بر آن . . .

نه ، از ادامه ی کشیدنش کنار می کشم

 

قلم جلو نمی رود که طرح تازه ای زند

برای رخصت دوباره انتظار می کشم

 


نوشته شده در چهارشنبه 15 آذر1391ساعت 2:8 توسط سيد حسن رستگار| |

نم نمک کوچه خیس باران شد
 دست در دست من قدم میزد
 شیطنتهای کودکانه ی او
خلوت کوچه را به هم میزد

 
سوز سرما براش بازی بود

نفسش را مدام «ها» میکرد

 چاله ای را پر آب تا می دید
 دستهای مرا رها می کرد
 
 یادم آمد یکی دو هفته ی قبل
 ناگهان گوشواره اش گم شد
مثل ابر بهار می بارید

 مثل دریای پر تلاطم شد
 
شادی امشبش دلیلی داشت

صاحب گوشوار نو شده بود

 کارش از صبح تا همین حالا
  جست و خیز و بدو بدو شده بود
 
پرچم خیمه تا نمایان شد

بی امان می دوید و بر می گشت  

 مادرش گفت او چه شیطان است
 وای اگر دخترت پسر می گشت

روضه خوان روی پله ی منبر

 رفت تا عرش را نظاره کند
  رفت تا چشم گریه کن ها را
 غرق دریائی از ستاره کند
 
دختر من عرو سک خود را

  بین آغوش خود گذاشته بود
مات و مبهوت روضه خوان شده بود

  دست بر گوش خود گذاشته بود
 
مجلس آن شب تمام شد اما

 گریه شد رزق و آب و دانه ی ما
 دخترم روضه را بغل کردُ
با خود آورد سمت خانه ی ما

 
عصر فردا که می رسم خانه

 مادرش بغض کرده می گوید
تو بیا و جوابگویش باش

 پاسخ صد سوال می جوید
 
دختر چار ساله – فاطمه ام –

 گفت : بابا خرابه یعنی چی ؟
این که آقای روضه خوان می گفت

دل زینب کبابه یعنی چی ؟

 
راست میگفت گوش را  کندند

زینت گوش را در آوردند

 راست میگفت جای شام آن شب
 توی ظرف طلا سر آوردند
 
هی سوال و سوال پشت سوال

 پاسخ من برای او اشک است
  دل او خون از این مصیبتها
 دل در خون دوای او اشک است
 
رفت و آمد برای خیمه ی خود

  چادر از کیف مادر آورده
دخترم گوشواره هایش را

  از دو گوش خودش دراورده
 


نوشته شده در چهارشنبه 1 آذر1391ساعت 1:24 توسط سيد حسن رستگار| |


نگاه علقمه خندید و در سجود افتاد

همینکه سایه سروش به روی رود افتاد

قدم به آب که زد موج موج طوفان شد
عروس آب به پای مه وجود افتاد

عطش ز رنگ نگاه و لبش نمایان بود
به یاد یار غریبی که تشنه بود افتاد

دو دست پر شده از آب را ز هم وا کرد
بلور آب ز دستی که میگشود افتاد

لبان خشک به «الله اکبر»ی تر کرد
ادب چشید زبانش که در شهود افتاد

به دست مشک و به دل شوق آب آوردن
ولی چه حیف ، که مشکش در آن حدود افتاد

چه صحنه ها که ندیدند نهر و نخلستان
دو دست خیس علمدار را که زود افتاد

کمی جلوتر از آن تیر و چشم شهلایش
و ضربه ای به سرش خورد تا که خود افتاد

طنین ناله «ادرک اخا»ش جاری شد
دگر به خیمه نیامد عمو ، عمود افتاد


نوشته شده در دوشنبه 15 آبان1391ساعت 5:12 توسط سيد حسن رستگار| |


باید غبار صحن تو را توتیا کنند

« آنانکه  خاک را به نظر کیمیا کنند»

 

هو هوی باد نیست که پیچیده در رواق

خیل ملائکند رضا یا رضا کنند

 

بازار عاشقان تو از بس شلوغ شد

ما شاعرت شدیم که مارا سوا کنند

 

«هر گز نمیرد آنکه دلش» جلد مشهد است

حتی اگر که بال و پرش را جدا کنند

 

هر کس به مشهد آمد و حاجت گرفت و رفت

او را به درد  کرببلا مبتلا کنند

 

دردی عظیم و سخت که آن درد را فقط

با یک نگاه گوشه ی چشمت دوا کنند

 

از آن حریم قدسی ات آقای مهربان

« آیا شود که گوشه ی چشمی به ما کنند»


شرکت در  فراخوان دومین کنگره شعر خانگی




نوشته شده در جمعه 31 شهریور1391ساعت 2:36 توسط سيد حسن رستگار| |



چه رونق دارد این ایام کارو بار بعضی ها

بیایی میشود راکد یقین ، بازار بعضی ها


برای یار گیری مدعی ها قد علم کردند

گروهی با گروهی جمع ، بعضی یار بعضی ها


شبیه سامری بسیار گرداگرد این مردم

شبیه قوم موسائیم در افکار بعضی ها


نوشتم انتظارت میکشد این جمع را آخر

چه راحت خط زده این مشق را خودکار بعضی ها


بگویم یا نگویم چیز هایی را که میدانم

شما حتما خبر دارید از آمار بعضی ها


شما در کوچه های شعر ها تنها ترین مردی

شما که گم شدی چندیست در اشعار بعضی ها


نوشته شده در پنجشنبه 9 شهریور1391ساعت 7:59 توسط سيد حسن رستگار| |



من را برای هر چه خطا کرده ام ببخش

ای مهربان که بر تو جفا کرده ام ببخش

 

پشت و پناه من شده ای هر زمان ولی

پشت تو را به غصه دو تا کرده ام ببخش

 

بعد از هزار سال که در میزنی ببین

در را به روی غیر تو وا کرده ام ببخش

 

من گم شدم در ازدحام هوسهای نفسی ام

دست تو را دوباره رها کرده ام ببخش

 

آقا برای گرمی بازارتان فقط

بر شیشه های یخ زده «ها» کرده ام ببخش

 

من را فدای جان خودت خواستی و من

خود را بلای جان شما کرده ام ببخش

 

من وام دار چشم تو هستم  که شاعرم

این قرض را چگونه ادا کرده ام؟ ببخش




نوشته شده در سه شنبه 13 تیر1391ساعت 1:50 توسط سيد حسن رستگار| |


در ملک خدا سکه به نام همه کس نیست
خورشید ولا ساکن بام همه کس نیست

جبریل سلام آور حق است برای
این مرد که محتاج سلام همه کس نیست

این مرد که شد مطلع دیوان خداوند
"لولا علی . . ." آمد که مقام همه کس نیست

لا سیف به جز تیغ دو پیکر که خدا گفت
زیبنده ی دستان و نیام همه کس نیست

با خطبه ی بی نقطه نشان داد به عالم
این اوج بلاغت به کلام همه کس نیست

آن روز که لات و هبل افتاد عیان شد
بر دوش نبی عرصه ی گام همه کس نیست

خوشحالم از این گردش ایام که در آن
حتی قلمم نیز غلام همه کس نیست

یک روز غدیر آمد از آن روز مبارک
مولای من است او و امام همه کس هست


نوشته شده در یکشنبه 14 خرداد1391ساعت 0:21 توسط سيد حسن رستگار| |

مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
By Ashoora.ir & Night Skin