درباره ما

ساقی توئی و باده توئی و سبو توئی
آبی به رنگ عشق توئی آبرو توئی
جلدم ، کبوترم ، هدفم کو به کو توئی
مقصود من از این همه بق بق بقو توئی
از بام خاطرات حرم جم نمی خورم
از غیر دستهای تو گندم نمی خورم

جستجو
مطالب پیشین
آرشیو مطالب
لوگوی دوستان
ابزار و قالب وبلاگ
دانشنامه عاشورا
دانشنامه عاشورا
کاربردی
منوی اصلی
لینک دوستان
پیوندهای روزانه

 

 

سر بازار عاشقی آقا ، اشک نم نم چقدر می ارزد؟
وسط ازدحام گوهر شاد دل پرغم چقدر می ارزد؟

در بساطم نمیشود پیدا غیر آهی و اشک و تقصیری
قیمتش را خودت معین کن همه در هم چقدر می ارزد؟

به کلافی هزار تا یوسف می دهی دست زائران حرم
آی سلطان بگو به درگاهت مگر این کم چقدر می ارزد؟

اصفهان نه که کل دنیا را دود و گرد و غبار پر کرده
در هوای حریم مشهد تو بازدم ، دم ، چقدر می ارزد

گنبد زردتر ز خورشیدت شرف الشمس دستهای خدا
و ید الله فوق ایدیهم، حرز خاتم چقدر می ارزد؟

همه چیز من از وجود تواست همه دارائیم به قربانت
پیش سلطان هفت کشورعشق چند درهم چقدر می ارزد؟

من که باب الجواد را بلدم چه تفاوت که خوب یا که بدم
نام دردانه ات به من فهماند اسم اعظم چقدر می ارزد

 

 


شب سرد بدون مهتاب است
گوهر شبچراغ نایاب است

هرچه تردید وهرچه شک بیدار
هرچه ایمان و عشق در خواب است

نفس واژه در شمارش شد
شعر من بیت بیت بی تاب است

حس من مثل نقش فرشچیان
انتظاری که مانده در قاب است

دشمن و دوستت مشخص نیست
چشمهای همه به سرداب است

کمی آهسته تر بیا ، اینجا
پر از مردمان نا باب است

توی فرهنگ مردم این عصر
خنجر از پشت جزء آداب است

سر هر چار راه در این شهر
گل نرگس فروختن باب است

دشمنانت چه نقشه ها دارند
نقشه هائی که نقش بر آب است

دشمنت نا امید خواهد شد
شیعه را تا حسین (ع) ارباب است



 

لب زاینده رود یک شاعر
واژه ی آب را محک میزد

آنطرف تر کنار دستش باد
به لب واژه ناخونک می زد

 

یک رباعی سرود و گفت که ...نه
مصرع آخرش رها شده است

ارتباط کلامی اش خوب است
حیف مضمون که نخ نما شده است

 

پس به اطراف خود نگاهی کرد
خیره به رفت و آمد پل شد

واژه ها میگذشت از نظرش
ناگهان غرق در تغزل شد

 

مردی آمد کنار آب نشست رود خود را به پیچ و تاب انداخت

موجها آمدند پابوسش وقتی از چهره اش نقاب انداخت

 

دستها را به زیر آب گرفت عکس ماهش درون آب افتاد

رود این عکس را برای خودش تا ابد ثبت کرد و قاب انداخت

 

دستها را گرفت رو در رو لب خود را کمی جلو آورد

نرم در گوش عکس چیزی گفت بعد آن را به روی آب انداخت

 

ماه در آب شد هزاران ماه لب خشکش ترک ترک تر شد

وقت تنگ است زود باید رفت  و نگاهی به آفتاب انداخت

 

مشک را زد به آب لب تا لب موج با احترام سر خم کرد

گفت الله اکبر و بر خاست در دل رود انقلاب انداخت

 

نخلها قد کشیده اند همه به قد و قامتش نگاه کنند

ازدحام میان نخلستان نخلها را به اضطراب انداخت

 

ظهر بود و عطش فراوان بود زخمها تشنه ی بدن بودند

مشک ساقی دهان تیری را که عطشناک بود آب انداخت

 

دستها بر زمین و مشک زمین بدن عشق بر زمین افتاد

یک نفر روی خاک طف انگار مشک سر ریزی از گلاب انداخت

 

لب زاینده رود بود هنوز
محو در واژه ها و در اوصاف

شاعر خسته را به خود آورد
گریه ی کودکی در آن اطراف

 

شاعر از جای خود بلند شد و
در غروبی غریب راه افتاد

رودخانه دوباره سرخم کرد
تا نگاهش به  قرص ماه افتاد

 

---------------------------------------------

بر نیزه زلف شعر رها شد ، نیامدی

  پای جنون به معرکه وا شد ، نیامدی

 

در خیمه گاه کاغذ آتش گرفته ای

تک تک حروف شعله نما شد ، نیامدی

 

برگشت مشک جوهر آبی به روی میز

پشت غزل دوباره دوتا شد ، نیامدی

 

در قتلگاه دفتر در خون شناورم

سرهای بیت هام جدا شد ، نیامدی

 

افتاده پاره پاره تن دفترم به خاک

این دشت واژه کرببلا شد ، نیامدی

 

شاعر نوشت با قلم سر شکسته اش

مضمون اسیر قافیه ها شد نیامدی



---------------------------------------------------------



برای سوختن دل شراره لازم نیست

به روی نی سر هجده ستاره لازم نیست

 

تمام شهر گذر داده اند قافله را

به کوچه های یهودی دوباره لازم نیست

 

میان هلهله مردی به دیگری میگفت

برای سنگ زدن استخاره لازم نیست

 

رباب ، جای علی خواب میرود دستت

اشاره سمت سر شیرخواره لازم نیست

 

حواس من به تمام یتیمها جمع است

به ابروان شکسته اشاره لازم نیست

 

در آتش عطشت لب ترک ترک شده است

و خیزران به لب پاره پاره لازم نیست

 

کشید معجر و ماه از فراز نی می دید

چگونه شرح دهم استعاره لازم نیست؟

---------------------------------------------------



بیت بیت غزل از داغ غمش ریخت به هم

شعر من نوحه شد و محتمشمش ریخت به هم

 

راه می رفت و پدر محو تماشایش بود

آه از آن لحظه که با هر قدمش ریخت به هم

 

من علی ابن حسین ابن علی ام  مردم

دشمن از دیدن تیغ دو دمش ریخت به هم

 

دست پرورد علمدار عجب جنگی کرد

تا زمین خورد ، عمو دید علمش ریخت به هم

 

دم آخر که نفسهاش شمارش می شد

از دم تیغ کسی بازدمش ریخت به هم

 

((یا)) جدا ((عین)) جدا ((لام)) جدا افتاده

خواست شاعر بنویسد  . . . قلمش ریخت به هم

 

دفتر شعر بیارید هجا جمع کنید

    شاه بیت غزلم زیر و بمش ریخت به هم

 



السلام علیک یا امام الرئوف
یا علی ابن موسی الرضا


یک شب میان خاطره هایم قدم زدم

حال خوشی برای دل خود رقم زدم

بی وقفه از تو گفتم واز عشق دم زدم

گشتی دوباره دور و بر آن حرم زدم

 

آنجا که در وجب وجبش نور جاری است

آنجا که گوشه گوشه اش آئینه کاری است

 

در کوچه ها به سمت حرم رهسپارتر

با گامهای خسته ولی استوار تر

هنگام وصل آمد و دل بی قرار تر

افتاده باز در طپش بی شمار تر

 

میدانم آخر این هیجان می کشد مرا

این اشتیاق پر ضربان می کشد مرا

 

از صحن جامع رضوی پابه پای باد

رد میشوم به زمزمه آشنای باد

پر کرده حجم خالی من را صدای باد

این هق هق من است ویا های های باد

 

مرغ دلم رهاشده در باد می پرید

ازصحن قدس سمت گهرشاد می پرید

 

عطر رواق طعنه به بوی بهار زد

پرچم نسیم را به تفاخر کنار زد

نقاره خانه لطف تورا باز جار زد

شب ، خیمه بر سر حرمت با وقار زد

 

فواره ای که اوج تورا مبتلا تر است

در اشکهاش گنبد زیبا طلا تر است

 

من آن مسافرم که دراین شب رسیده ام

با واژه های سوخته از تب رسیده ام

در انعکاس درد محدب رسیده ام

با جام رنجهای لبالب رسیده ام

 

از راه دور خسته و بی تاب آمدم

لب تشنه ام که در طلب آب آمدم

 

ساقی توئی و باده توئی و سبو توئی

آبی به رنگ عشق توئی آبرو توئی

جلدم ، کبوترم ، هدفم کو به کو توئی

مقصود من از این همه بق بق بقو توئی

 

از بام خاطرات حرم جُم نمی خورم

از غیر دستهای تو گندم نمی خورم

 

سر چشمه های این همه ذوق و قریحه ، تو

من هم غریب شهر و دیارم ، شبیه تو

حالا رسیده ام به کنار ضریح تو

چشم انتظار گوشه ی چشم ملیح تو

 

امشب اسیر پنجره فولاد کن مرا

از غصه های زندگی آزاد کن مرا


برای خواندن شعر جدید من در سایت شاعران پارسی زبان

اینجا کلیک کنید



گل با هزار ناز قدم بر چمن گذاشت
بلبل بنای مستی ی در انجمن گذاشت

جبرییل ، شاد آمد و در دامن رسول
قنداقه ای لطیف تر از نسترن گذاشت

برداشت ذره ی کمی از سرخی لبش
آن را به روی سنگ عقیق یمن گذاشت

تنها ازاوست عطر دل انگیز چون اثر
روی گلاب قمصرو مشک ختن گذاشت

تفسیر آیه آیه ی کوثر سه حرف شد
نام عزیز فاطمه اش را ، "حسن" گذاشت

پروردگار ناز حسن را خرید و بعد
دلهای شیعه را گرو پنج تن گذاشت


در شهریور ماه سال گذشته (1391) توسط دوستان انجمن ادبی صدای آشنا برای شعر خوانی به روستای اجدادی خود رامشه دعوت شدم با وجود اینکه شنیده بودم که محفل سالیانه ادبی این انجمن  با شور و استقبال زیادی روبرو میشود ولی تصور دیگری در ذهن داشتم اما لحظه ای که پشت  تریبون رفتم واین همه اشتیاق به شعر و ادب را در وجود کوچک و بزرگ و پیر و جوان دیدم این مسئله برایم روشن شد و به خود بالیدم که ریشه هایم در چنین خاکی است و به جرات و تجربه میگویم که در کلانشهر های بزرگی چون اصفهان ، تهران و ... با حجم گسترده تبلیغات صمعی و بصری باز هم نمیتوان چنین خیل  مشتاقی را که در یک روستا گرد آمده اند برای یک محفل ادبی دور هم جمع کرد

با چند تصویر قضاوت را برعهده شما میگذارم

انجم ادبی صدای آشنا 

در آخر جا دارد از زحمات تمام اعضای انجمن که فضایی زیبا را تدارک دیده بودند تشکر کنم


ذکر علی (ع)
یکشنبه 29 اردیبهشت1392 | سيد حسن رستگار

شبی به ذکر علی(ع) از لبم عسل می ریخت
به روی دفتر شعرم قلم غزل می ریخت

دل شکسته ی من با علی علی گفتن
برای مشکل خود طرح راه حل می ریخت

به یاد صحن نجف سینه در طپش افتاد
چقدر دل که به پایت در آن محل می ریخت

مرا اسیر خودت کرده ای تو تنها با
ملاحتی که از آن حسن لم یزل می ریخت

برای درک تو دریای عشق در کامم
خدا دو قطره عطش کاش لااقل می ریخت

من از تبار تو هستم به آن نشان که خدا
غبار پای تو را در گلم ازل می ریخت


در مطلع غزل گل پرپر گذاشتم
داغی عظیم بر دل دفتر گذاشتم

دست مرا گرفت قلم با خودش کشید
پا را از آنچه بود فراتر گذاشتم

یک کوچه در مقابل من باز می شود
گویا قدم به وادی محشر گذاشتم

در ازدحام جهل به خون تشنه ی عرب
خود را به جای ساقی کوثر گذاشتم

من حکم این کشاکش یک با هزار را
بر عهده ی قضاوت داور گذاشتم

از هرچه بگذریم هدف شعر روضه است
بیهوده نیست قافیه را (در) گذاشتم

از شعله ها گذشتم و با صحنه ای که... آه
بر شانه های مرثیه ها سر گذاشتم

اینجا مدینه است ولی نام شهر را
با چشم خیس ، مشهد مادر گذاشتم

مادر فدایتان بشود شاعر غزل
این بیت اول است که آخر گذاشتم



فرزند خاک را تو سرافراز کرده ای

بالاتر از ملائکه پرواز کرده ای

 

پاشیده ای به پنجره ها نور عشق را

از آسمان دری به زمین باز کرده ای

 

بیخود که نیست رحمة للعالمین شدی

این از محبتی است که ابراز کرده ای

 

«راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست»

راهی خطیر یک تنه آغاز کرده ای

 

شق القمر نمودنت از نور کوثر است

با این سه آیه است که اعجاز کرده ای

 

آئینه ات علی و تو آئینه ی علی

خود را درون خویش برانداز کرده ای

 

در حجة الوداع نشان داده ای به ما

یک عمر ، صرف گفتن یک راز کرده ای


بوم عاشورا
چهارشنبه 15 آذر1391 | سيد حسن رستگار

به روی بوم ، دشت را پر از غبار می کشم

درون آن غبار بوته  بوته خار می کشم

 

برای اشک دختری که خشک می شد از عطش

شبیه چشمه ها دو چشم بی قرار می کشم

 

که خیره مانده رو به سوی نخلهای علقمه

و در میان دود اسب بی سوار می کشم

 

کنار نقشها به روی خاک مشک پاره را

و رو به سمت مشک دست را دوبار می کشم

 

تمام رنگ روی بوم و صورتم پرید و من

دوباره رنگهای خسته را به کار می کشم

 

عمود را که نه ولی شکاف زخم را بر آن . . .

نه ، از ادامه ی کشیدنش کنار می کشم

 

قلم جلو نمی رود که طرح تازه ای زند

برای رخصت دوباره انتظار می کشم