![]() |
![]() |
|
| بسم الله الرحمن الر حیم |
|
نیمکت ٬ کلاس درس ٬ تخته ی سیاه همهمه ٬ سکوت ٬ زنگهای صبحگاه
راهرو ٬ نماز خانه ٬ دفتر مدیر خانه ٬ مدرسه و لحظه های بین راه
جست و خیزو جمع دوستانه در حیاط بوفه ی شلوغ ٬ خط کشی راه راه
ناظمی که صبح زود در میان صف می کند به چهره های آشنا نگاه
درسهای سخت ٬ ساده ٬ روز امتحان باز دلهره ٬ امید ٬ کارنامه ٬ آه
دفترو مداد و کیفهای رنگ رنگ حرف کودکانه ٬ خنده های قاه قاه
وای یاد روزهای مدرسه به خیر دوستان پاک و با صفا و بی گناه |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 2:0 توسط سيد حسن رستگار |
|
|
شب تا قدم در کوچه های شهر بگذاشت کابوس بغضی خسته را در سینه ها کاشت
در خانه ها لغزید دستش نرم و آرام پرچم سیاه فتنه را بر بام افراشت
سُر خورد تنهایی در آن چاهی که با اشک سیلابهای درد را در خویش انباشت
سو سو نمیزد بر فراز شهر جز داغ داغی که دامنگیر شد از شام تا چاشت
در آن شب قدری که قدرش را نمی دید دست شقاوت تیغه ای از کینه بر داشت
در سجده افتاد آفتاب و ذکر می گفت در زیر لب«فزت برب الکعبه»را داشت
۱ علی شب تا سحر از غم نخفتی حدیث درد را در دل نهفتی ولی آن لحظه در محراب خونین فقط «فزت برب الکعبه» گفتی
۲ ببین احمد که تیغ ابن ملجم فرود آمد به فرق قلب عالم ز دست امت نا مهربانت علی می گفت راحت گشتم از غم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 5:45 توسط سيد حسن رستگار |
|
|
آقــا دلم برای شـــما تـنـگ میشود
وقتی که آسمان ز غمت رنگ میشود
مولا برای دیدن یک لحظه ی رخت دستم به ریسمان دعا چنگ میشود
هر صبح جمعه از غم عشقت به ندبه ام هر چند طول هفته دلم سنگ میشود
یک روز با تو ٬ روز دگــــر با غریبــه ها در من همیشه بر سر تو جنگ میشود
بس طرح تازه می کشم از روی ماهتان صبح ولادتت همه پر رنگ میشود
اما ز عصر نیمه ی شعبان که بگذرد ذهنم اسیر فتنه و نیرنگ میشود
افسوس می خورم که زبان و دلم دوتاست با یک نگاه ٬ هر دو هماهنگ میشود
پرسی ز من ؟ که با غم دوری چگونه ای؟ آقا دلم برای شما تنگ میشود
تشکر بد بودن مــرا تو فــراموش می کنی کاری که کرد یار خطا پوش می کنی انگــار بغض راه گلـــوی مــرا گـرفت ممنون که بازحرف مراگوش می کنی
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 3:46 توسط سيد حسن رستگار |
|
|
تقدیم به مردانی که هر نفس بریده ی شان زندگی ماست آنانی که دیروز ریه های خود را به مردم وطن پاکشان هدیه کردند و امروز . . .
گذشته جنگ ولی او هنوز می جنگد چکاوکی که به زخمش غرور می بندد
چقدر کوله ی دردش به سینه سنگین شد که حجم هر نفسش زخم بر تنش گردد
روایتی کند از دود و تاول و خردل طنین سرفه ی خشکی که در فضا رقصد
از آن صدای رسایش نمانده جز خس خس همیشه دست ودلش از سکوت می لرزد
برای بودن با زندگی نفس باید میان ماندن و رفتن چه سخت می لنگد
نگفته با احدی داستان عشقش را هجوم طعنه آن تاولی که می خندد
درون ذهن من اما سوال سختی هست چقدر سهم تو در عشق می شود از صد؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 2:55 توسط سيد حسن رستگار |
|
|
ساقی شکست جام وفا پیش پای جان لبریز گشته ساغر صبرم در این زمان
باید شکست پنجره های سکوت را تا پر شود ز هق هق من گوش این جهان
امشب شراب ناب ز خمهای چشم من جوشد و جویها شود از آن دو خم روان
با ید پیاله های فغان سر کشم به عیش تا از غمم به جوش و خروش آید آسمان
چون شکوه کردم از دل سنگش به آینه آن هم شکست پیش دو چشمم به نا گهان
دیگر به مهر او دل خود خوش نمی کنم اینک برای خاطره این خط و این نشان
. . . ناگه میان گریه سروشی به طعنه گفت ای یار شکوه گر تو هم این بیت من بخوان
امشب ((سحر)) که بال سکوتت شکسته شد افتاده ای به بام هیاهو چه نا توان
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 7:24 توسط سيد حسن رستگار |
|
|
نگاه عابر خسته به پیچ کوچه نشست
و او به موی سپیدش کشید شانه ٬ به دست
نفس گرفته و تنها ٬ عرق نشسته به روی به مشت پارچه ای نخ نما که تا شده است
غمی به پهنه ی دیوار بر دلش زده چنگ زپشت عینک خود چشم را به پنجره بست
تمام پنجره ها نیز محو او شده بود کسی که قامت او را زمانه داده شکست
هنوز طرز نگاهش پر از سکوت و امید به باغ خاطره هایش شکفت هر چه که هست
ولی به پنجره جز پرده های کهنه ندید و زیر لب به خودش گفت:«روزگار ٬ چه پست»
غروب کم کمک از پشت او به کوچه رسید و باد رشته ی افکار او زهم بگسست |
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 9:2 توسط سيد حسن رستگار |
|
|
اینجا که کسی پنجه به دیوار کشیده است دستی ز وفا نقش غم یار کشیده است
این در که چنین سوخته و دود گرفته است آتش به دلی خسته و تبدار کشیده است
میخی که بر آورده سر از چوبهً این در سر در صدف گوهر اسرار کشیده است
این کوچه که نمناک ز باران سرشک است از ضربت سیلی غم بسیار کشیده است
قومی که به زنجیر و رَسَن بسته امیدش بر حرمت او پردهء انکار کشیده است
شهری که به جز چاه درآن همنفسی نیست محبوب دلش را سر بازار کشیده است
پژمرد ازین غصه که میبرد علی را جهلی که وفا را به سر دار کشیده است
. . . در ان شب که تاریکتر از غم کوچه بود سیلی ماتمی جنون انگیز گوش آسمان مدینه را کبود می کرد و این پایان ماتم کوچه بود نه نه چه پایانی؟ که آغاز اندوه رهگذر هردم ِ کوچه بود کدام کوچه؟ کوچهً . . . کدام رهگذر . . . صدای هق هقش را نمی شنوی؟ در آن شب ستاره ها یک ، یک هزار ، هزار خامش شدند تا نورشان خواب آرامی را آشفته نسازد بر دوش ابرهای خیس باران فرشته ای در خوابی رویائی فرو رفته است آری خسته بود بالش را سنگ نامردمی کابوسهای تلخ شکسته بود و روی صورتش طرح مظلومیتی غریب نقش بسته بود آری فرشته از خستگی خوابید او که فرشته ها درمحراب معصومیتش عمریست سر به سجده اند تندیس بلورین آفرینش تصویر خدا و ابرها می بارند و او را با خود می برند به کجا؟ کسی ندید کسی نمی داند هزاران سال است |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 14:32 توسط سيد حسن رستگار |
|
|
آندم که حسرت در شفق آرام گیرد
با خون گلرنگ شفق غم نام گیرد
در لحظه های مرگ خونین فام خورشید غم از سکوت آسمان الهام گیرد
بر قتلگاه مهر ، چشمان خیره ماند آن سو زمان از باده شب جام گیرد
اوج سکوتم لحظه روئیدن ماه ماهی که چشمان مرا در دام گیرد
وقتی چراغان میشود دشت شب تار دل سوی غربتهای پنهان گام گیرد
بی شک «سحر» تا صبحگاهانست بیدار چشمان نمناکش زغمها کام گیرد
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 13:54 توسط سيد حسن رستگار |
|
|
یک نگاه آشنا ، سکوت محض یاد آن گذشته ها ، سکوت محض
ابتدای کوچه بود و مرد شد روبرو دوباره با سکوت محض
در مقابلش سیاهی دو چشم صورتی پر از حیا ، سکوت محض
قاب خاطراتِ پیش چشم او عکسهای بی صدا، سکوت محض
باد و قا صدک به کوچه گرم رقص بی ترانه آن فضا ، سکوت محض
خیره در دو چشم سرنوشت شد باز یاد آن خطا سکوت محض
آمد از کنار او عبور کرد هیچ ، جز صدای پا ، سکوت محض
رفت ، مرد ماند و مثل دل شکست باز بغض کوچه را سکوت محض |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 14:37 توسط سيد حسن رستگار |
|
|
برگ از درخت افتاد برآب آبی زلال ، روان رفت تا نهایت آب
برگ از درخت افتاد بر آب؟ نه مرداب آبی راکد ، ساکن ماند تا نهایت مرگ
من همان برگم جدا شده از شاخسار وجود آورده بر این چرخ سر به سجود در مانده ای میان مرداب در بند گاز و دود محکوم به مرگ ، به رکود
من همان برگم که باد حوادث مرا زشاخه برید رها نمود در فضای مردابی مرا برای مرگ ، برای زوال گزید پوسیدم . . پوسیدنم را کسی ندید
من همان برگم که آه یک دل تبدار اینچنینم کرد |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 13:16 توسط سيد حسن رستگار |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
سيد حسن رستگار هستم وقتي دلم ميگرد با كلمات بازي ميكنم و خوب ميدانم بازيكن خوبي نيستم
اما چه چاره كه محكومم به بازي تا سوت پايان . نوجوان که بودم برای خودم تخلص <<سحر>> را برگزیدم و هنوز صبح نشده ام و در اين مجال كوتاه از همسرم كه اولين منتقد ، راهنما و علي الخصوص مشوق من است تشكر ميكنم و همينقدر ميدانم كه شعر را بهتر از من مي فهمد و مي گويد |
| پیوندهای روزانه |
|
ماهیت زمان پاسخ به شبهات وهابیت دفتر فنی آرین تکثیر شرکت رستگار مستربچ اصفهان آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 |
|
RSS
|