|
حرفهای . . . عشق یعنی نام پاک فاطمه
| ||
|
در خون نشست دیده ی شب زنده دارها
آتش گرفت سینه ی والا تبارها از رشد رشدیان نفس باغها گرفت از هرزه های پرشده در سبزه زارها آوازهایشان همه از روی کینه است نفرین ما به حنجره ی جیره خوارها شالوده ی تمام غزلهای منتظر تنها ردیف قافیه ی انتظارها سوگند میخورم به تو و نام جد تو آماده اند پشت سرت جان نثارها شاید خنک شود دل تبدار عاشقان در روز رقص گردنشان روی دارها آنها که بی حیائیشان از صفت گذشت آن کاسه لیس سفره ی بی اعتبارها [ جمعه 22 اردیبهشت1391 ] [ 13:10 ] [ سيد حسن رستگار ]
به نام سلام تشکر از دوستان عزیزی که با دعوتنامه های اینجانب زحمت خواندن اشعار حقیر را به خود داده و نظراتشان را ثبت میکنند و با عرض معذرت از عزیزانی که در وبلاگشان نظری نداده ام و آن به این دلیل است که دعوتنامه ها از طریق نرم افزار و به صورت اتوماتیک ارسال شده اندو اگر دعوت نمایند حتما مزاحمشان میشوم بر قرار و بر مدار یا علی باز هم بغض کهنه ی شعری نکته هایی دگر به من آموخت برد من را کجا نمیدانم ، اشک را این سفر به من آموخت کوچه در کوچه شهر غمگین شد ، ضربه رهگذر چه سنگین شد راز آن آسمان نیلی را ، کوچه و رهگذر به من آموخت لب فرو بست کودکی تنها از غم رنجهای پنهانی درد یک عمر خون دلها را پاره های جگر به من آموخت یک نفر رو نردبان رفته پرچم فاطمیه میکوبد ضربه هایی که پشت هم میزد درسی از میخ و در به من آموخت گرچه با اشک روضه ی سقا مادرم قطره قطره شیرم داد گریه کردن برای زهرا را شانه های پدر به من آموخت واژه ی سینه زن منم بانو سینه سرخم کبود پوشیدم این همه سوختن که می بینی ، آن در شعله ور به من آموخت
[ چهارشنبه 6 اردیبهشت1391 ] [ 18:54 ] [ سيد حسن رستگار ]
دلم هوای شما کرده بی هوا مادر که بیت بیت غزل می زند صدا: .... مادر حروف شعر پر از عطر یاس میگردد همین که ذهن قلم گوید از شما مادر همیشه شاعر بیتاب وقت توصیفت شود اسیر و زمین گیر واژه ها مادر سری به وادی احساس میزنم تنها قدم قدم که رسم تا به انتها مادر غمی به سوی شما میکشد مرا اما عبور ثانیه ها میکند جدا مادر مسیر کوچه ای از ازدحام مسدود است غبار و دود و هیاهو و ماجرا مادر تمام آینه ات را غبار میگیرد همینکه میشکند قامت دعا مادر چگونه پشت دری بینمت که میسوزد؟ چگونه هضم کنم داغ کوچه را مادر؟ و کاشکی که نمی دید چشم لبریزم دو دست بسته ی دل را در این عزا مادر چقدر گفتم و گفتم ز کربلا اما برای من که مدینه ست کربلا مادر برای من که کمی شاعر شما هستم شبیه دفن شبانه ست بوریا مادر کجاست ذهن مشوش بگو که بر گردد بگو که دق نکنم....«درد آشنا مادر» دوباره شاعر بی تاب ، واژه ها زندان نمی شود دل تنگم دمی رها مادر زمین نخوردم و دیگر نمیخورم هرگز به مهر دست مرا هم گرفته تا مادر همان که تا غم خود کوچه کوچه ام می برد همان که می بردم باز تا خدا -مادر-
[ سه شنبه 15 فروردین1391 ] [ 0:0 ] [ سيد حسن رستگار ]
دست پینه بسته ی صدای من سنگ خنده را که لمس میکند جای انکه در فضا رها کند در میان پنجه حبس میکند آفتاب چشمهای خسته ام از غروب خود گذشت میکند دانه های گرم اشک خویش را همچنان نثار دشت میکند از هجوم سیل غم سیه شده دشت گونه های نقره گون من چشمه سکوت من پر است از آبی از عصاره جنون من من که خنده را اسیر کرده ام من که دیده ام زغم دمی نخفت من که اشکهای گرم و جاری ام راز این سکوت تلخ را نگفت امشب از تمام خاطرات خود یک به یک دوباره یاد میکنم شاید اعتراف میکنم ولی روح خسته را که شاد میکنم دودی و خمیده و مشجر است جنس شیشه های خاطرات من میزنم به شیشه خرد میشود ناگهان حجاب بی ثبات من آه ، آه یاد میکنم ز تو ای سپید و سبز و آبی ام ای که بودی و ندیدمت به آن لحظه های خوب آفتابی ام ای که بودی نجسته ام تورا پشت هر ترانه ای که خوانده ای ای دو چشم روشن خروش عشق رفته ای و در برم نمانده ای پیکرم ز غصه داغ می شود میکنم دوباره از غرور تب اعتنا نمی کند کسی به من چون چراغ رهنمای نیمه شب بی تو من به جای قله های نور رهسپار دره های شب شدم این کتاب خاطرات بسته به زانکه شرم میکنم من از خودم با غرور خود میان کوچه ها وعده ای نموده ام به صبحدم تا که بشکنم غرور کهنه را خلف وعده می کنم نمی روم
[ چهارشنبه 30 آذر1390 ] [ 2:53 ] [ سيد حسن رستگار ]
باغبان آغوش خود را باز کرد فصلی از دیوان عشق آغاز کرد گوهر دردانه را در جان کشید با خدایش اینچنین آواز کرد داده ام قربانیان بی شمار عشق تو با من چنین اعجاز کرد در میان گفتگو دستی ز کین تیر دیگر در کمانش ساز کرد تیر آمد ناگهان بر گل نشست برگ برگش صحبت از یک راز کرد نوگل زیبای باغ باغبان زخم بر حنجر برایش ناز کرد از سه سو خون از گلویش میچکید آسمان را غرق در پرواز کرد
[ یکشنبه 29 آبان1390 ] [ 19:8 ] [ سيد حسن رستگار ]
شاید دوباره حرف دلم را شنیده بود بغضی که مثل سایه پی من دویده بود بغضی که دست روی سر من کشیده بود بغضی که تا گلوی دقایق رسیده بود بغضی که بشکند همه دنیا خبر شود «ترسم که اشک در غم ما پرده در شود» در آسمان سینه هوا دم گرفته است گویا دلم از عالم و آدم گرفته است هر مصرعی جنون دمادم گرفته است وقتی که شعر نام تو را دم گرفته است تا رهسپار کوی شما - طوس - می شوم در شعله های عاطفه ققنوس می شوم جایی که عشق بر سر ادراک میزند نامت شرر به سینه صد چاک میزند نقاره خانه نغمه غمناک میزند گنبد طلات طعنه به افلاک میزند بغضی شکست ، کون و مکان با خبر شدند رازی عیان و عالمیان با خبر شدند چشمی به اشک غرق تمنا گذاشتم چشمی زشوق محو تماشا گذاشتم بر پرده های دیده نمی تا گذاشتم در حرمت حریم شما پا گذاشتم آری غزل غزل همه شعرم ثنای توست عشق و امیدو بود و نبودم برای توست اینجا سرای یار و دلی فارغ از وجود پیشانی بلند سعادت پر از سجود تصویر ناب قبله ی من جلوه می نمود شمس الشموس هر دو جهان پیش روم بود کنجی نشسته ام شه عالم مقابلم کشتی شکسته ام که رسیدم به ساحلم با کوله بار حسرت و تقصیر آمدم با واژه های در غل و زنجیر آمدم این بار نیز خسته و دلگیر آمدم آقا ببخش پیش شما دیر آمدم دست مرا به غیر شما دستگیر نیست شعرم به جز برای رضا(ع) دلپذیر نیست شهریور1390
[ شنبه 9 مهر1390 ] [ 1:25 ] [ سيد حسن رستگار ]
مرغابیان مضطرب و میخ روی در بانگ اذان و عزم رهایی شیر نر دستان پینه بسته شیطان ، سکوت شب آوای قار قار کلاغان بد خبر ای که به غمزه شام را پر از پگاه میکنی یوسف قعر چاه را خدای جاه میکنی میان جمع سائلان در این شبان عاشقی دست بلند کرده ام ، به من نگاه میکنی؟؟؟
[ دوشنبه 31 مرداد1390 ] [ 7:37 ] [ سيد حسن رستگار ]
روزگاری مخوفه است ، میا باغها بی شکوفه است ، میا نامه های رسیده نیرنگ است شهر من شهر کوفه است ، میا گذشت حادثه اما به دل قراری نیست هنوز میشنوم ناله ها و یاری نیست اگرچه شام نگاه جماعتی خجل است ولی به کوفه دلها که اعتباری نیست آتش و فتنه و غوغاست سر آمدنت هر کجا ولوله بر پاست سر آمدنت نیست دستی نشود ملتمس رجعت تو شهر من شهر تماشاست سر آمدنت!!!
[ پنجشنبه 23 تیر1390 ] [ 13:48 ] [ سيد حسن رستگار ]
سلام می کنم به تو ، توئی که نور دیده ای توئی که سالها ز من به جز بدی ندیده ای سلام می کنم به تو یگانه آرزوی من نگار بی قرینه ای که زهر غم چشیده ای فدای خاک پای تو تمام هست ونیستم مباد بشنوم که دل از عاشقان بریده ای شبی برای دیدنت به خواب، نذر می کنم شب دگر در این تبم ، چگونه آرمیده ای چه روزها که رفته و چه روزها که می رسد چه زخمها برای من به جان خود خریده ای نگاه کن عزیز من جهان واژگونه را تو لحظه لحظه در پی ام دوان دوان دویده ای سلام می کنم به تو غریب غائب از نظر توئی که وقت بی کسی به داد من رسیده ای سلام می کنم ولی خجالتت کشد مرا امان ز محنتی که تو زدست من کشیده ای
[ سه شنبه 27 اردیبهشت1390 ] [ 16:5 ] [ سيد حسن رستگار ]
یا مقلب ، قلبها پر درد ماند با مدبر ، روزهامان سرد ماند یا محول ، حال ما بهتر نشد چشمها در حسرت آن مرد ماند الهم عجل لولیک الفرج [ یکشنبه 7 فروردین1390 ] [ 13:48 ] [ سيد حسن رستگار ]
|
||
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||